که به جان امدم از بي سرو ساماني خويش
غم بي هم نفسي کشت مرا در اين شهر
در ميان با که گذارم غم تنهايي خويش
|
|
تازه انگار داره باورم می شه
من و تو سایه و نوریم
تازه انگار داره باورم می شه
من و تو از هم چه دوریم
بین ما پنجره ای باز نمی شه
بین ما قصه ای آغاز نمی شه
بین ما همیشه یک دیواره
تازه فهمیدم حقیقت داره
تو چه طور میگی که من برای تو کم بودم؟
منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم
تو فقط دیده ی گریون خواستی
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط یه عاشق خواستی
اما من گذشته از جون بودم
تو فقط دست نوازش خواستی
من سراپا غرق خواهش بودم
تو همیشه در پی بهانه ها
اما من حدیث سازش بودم
آره تو یه دل سپرده خواستی
چه کنم که سر سپرده ت بودم
تا که هرگز کسی عاشقت نشه
واسه مردم درس عبرت بودم
منی که ساده به خاک افتادم
بایدم ساده بدی بر بایدم
راستی لعنت به من دیوونه که
به تو قلبمو چه آسون دادم
تو چه طور میگی که من برای تو کم بودم؟
منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم
سلام. امشب می خوام بگم که بعد از مدت ها گفتن <چاره ای کو بهتر از دیوانگی> باید گفت: بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار ..... چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟ چند و چند از پی کام دل دیوانه روم؟
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويـــــــی چه زيان تورا که من هم برسم به آرزويی
به کسی جمال خودرا ننموده ای و بينــــــم همه جا به هرزبانی بوداز تو گفتگویـــــی
غم و درد و رنج و محنت؛همه مستعد قتلم تو ببرسراز تن من؛ ببر از ميانه گویـــــــی
به ره تو بس که نالم؛ زغم تو بس که مويم شده ام زناله نالی؛شده ام زمويه مويی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی من از خوشم که چنگی بزنم به تار مويـی
چه شود که راه يابد سوی آب؛ تشنه کامی چه شود که کام جويد زلب تو کامجويی
شوداينکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت من خشک لب هم آخر زتو تر کنم گلويی
بشکست اگردل من به فدای چشم مستت سر خم می سلامــــــــت شکند اگر سبويی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحـــــرا تو قدم به چشم ما نه؛ بنشين کنار جويی
نه به باغ ره دهندم که گلی به کام بویـــــم نه دماغ اينکه از گل شنوم به کــام بويی
ز چه شيخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند رخ شيخ و سجده گاهی؛ سر ما و خاک کويی
نه وطن پرستی از من به وطن نموده يادی نه زمن کسی به غربت بنموده جستجويی
بنموده تيره روزم ستم سياه چشمــــی بنموده مو سپيدم ؛ صنم سياه مويـــــی
نظری به سوی رضوانی دردمند مسکين که بجز دردت اميدش نبود به هيچ سويی
فصيح الزمان شيرازی – رضوانی
گمگشته ترینم من
گمگشته ی رؤیاها
سرخورده ی امروزم
وامانده ز فرداها
دیریست که چشمم را
بر قاب در خالی
می دوزم و می سوزم
در گوشه ی بی حالی
یک شب سبد خود را
سیبی به درون دیدم
دل گفت که « این سیب از
یاریست » و خندیدم
بوی خوش سیبم کرد
دور از غم تنهایی
درد دل من درماند
همچون دم عیسایی
او یار و رفیقم شد
یادی ز رفیقی دور
از رنگ دل انگیزش
بشکفت دل رنجور
اما نه دگر سیبی
یاری به من ارزانی
داشت و نه دگر دیدم
من، هدیه ی پنهانی
روزها بگذشت و من
دیدم که ز بیماری
رنجور شده سیبم
بستم کمر یاری
گشتم همه روز و شب
غمخوار و پرستارش
افغان که ندیدم سود
از اینهمه تیمارش
دیریست که جانی نیست
دیگر دل من مرده ست
آن گل که بپروردم
دیریست که پژمرده ست
دیگر ز وفا یاری
سیبی نه به دستم داد
تنها شدم و بی نور
زین ظلمت بد فریاد
درماندم و شد نامم
پرسه زن دنیاها
گمگشته ترین گشتم
گمگشته ی رؤیاها
علی
زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بود گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز ؟؟؟
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتشی سركش و سوزنده هنوز
حمید مصدق
بعد نقطه سر سطر
از همین حسرت دیر
تا ابد ریز و درشت
مشق شب خواهی داشت
بنویس از سفر سرد پشیمانم سخت...
شهیار قنبری
وقتی میای صدای پات
از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می شه
لحظه ی دیدن می رسه
هر چی که جاده ست رو زمین
به سینه ی من می رسه
ای که تویی همه کسم
بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چی می خوام می رسم
وقتی تو نیستی قلبمو
واسه کی تکرار بکنم؟
گل های خواب آلوده رو
واسه کی بیدار بکنم؟
دست کبوترای عشق
واسه کی دونه بپاشه؟
مگه تن من می تونه
بدون تو زنده باشه؟
ای که تویی همه کسم
بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چی می خوام می رسم
عزیزترین سوغاتیه
غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه
دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم
نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره ی منی
تو رو واسه نفس می خوام
ای که تویی همه کسم
بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چی می خوام می رسم
نه می گم رفتنت زود بود و نه می گم دیر. فقط می تونم بگم خیلی دلمون برات تنگ شده. بعد از تو ما بودیم و دلتنگی. ما بودیم و غم از دست دادنت. ما بودیم و گریه های همسر٬ خواهر و مادرت. ما بودیم و سکوت معنا دار و بغض کرده ی کیارش. حالا هم ماییم و غصه های نگفتنی کیارش.هنوزم له له می زنیم که یه بار دیگه خوابتو ببینیم.
دور از رخ تو روز مرا نور نمانده ست
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مراا نور نمانده ست
صبر است مرا چاره ی هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نمانده ست
آسمان چشم او آیینه ی کیست؟
آن که چون آیینه با من رو به رو بود
درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا رد
عاقبت دل هایمان
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آیینه ی کیست؟
آن که با من رو به رو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پر گل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه ی تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من
قصه ی سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان
سینه ی تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
چو میبینم که این دشت مشوش
چرا گاهی ندارد ایمن و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بی کسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی در آید
ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فرداً آمد
چنینم هست یاد از پیر برنا
فراموشم نشد هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
بلطفش گفت رندی ره نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری؟
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد و گفتا دام دارم
ولی سیمرغ می باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بی نشانست آشیانش
بگفتا گر چه این امر محال است
ولیکن نا امیدی هم وبال است
ولی تا جان بود در تن بکوشم
بود کز جام او یک جرعه نوشم
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو کن دیده بانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مشو از دهر سرمست
لب سر چشمه ای و طرف جویی
نم اشکی و با خود گفت و گویی
به یاد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش ز آب دیده ی خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
چنان بی رحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبوده ست آشنایی
برفت و طبع خوش باشم حزین کرد
برادر با برادر کی چنین کرد؟
مگر خضر مبارک پی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
تو گوهر بین و از خرمهره بگذر
ز طرزی کان نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم می پرس تفسیر
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر بخوانید
مقالات نصیحت گو همین است
که سنگ انداز هجران در کمین است
روان را با خرد در هم سرشتیم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتیم
بر اینگونه دمد عشق تو در دل
هر آنکس را که گشت این کار حاصل
فرح بخشی در این ترکیب پیداست
که شعر نغز مغز جان اشیاست
چرا با بخت چندی می ستیزم
چرا از طالع خود می گریزم
مرا بگذشت آب فرقت از سر
در این حالم مدارا نیست در خور
هم اکنون راه شهر دوست گیرم
که گر میرم هم اندر راه میرم
غریبانی که حالم را ببینند
به مرگم بر سر بالین نشینند
غریبان را غریبان یاد آرند
که ایشان یکدگر را یادگارند
خدایا چاره ی بیچارگانی
مراد بنده را چاره تو دانی
چنان کز شب برآری روز روشن
از این انده برآور شادی من
ز هجرانت بسی دارم شکایت
نمی گنجد دار اینجا این حکایت
بیاور نکهتی زان طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه زان آهو که از مردم نفور است
در این وادی به بانگ سیل بشنو
که صد من خون مظلومان به یک جو
پر جبریل را اینجا بسوزند
بدان تا کودکان آتش فروزند
سخن گفتن که را یارست اینجا
تعالی الله چه استغناست اینجا
برو حافظ در این معر مزن دم
برای روز میلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاری
برای دیدن باغ نگاهت
میون پیکر شب ها نذاری
همه تنهاییا با من رفیقن
منو در حسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود
منو دور از دل و دیده ت نذاری
دلم دلتنگه و مهرت رو می خواد
دلم رو در پی غم ها نذاری
میام تنها توی قلبت می شینم
من و قلبت رو جایی جا نذاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشن دل نذاری
تولدت مبارک عزیزم. انشاا... سال دیگه این موقع تبریکای دیگه هم بهت بگیم.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته ی دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی ست
نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی یار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش؟
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
